تبليغاتX
Garage
Sun 24 Aug 2008
نور ملایمی سایه افکنده بر سر نیزه ها

می ستیزد ٬ می شتابد ٬ بر دل خاک

نه رنگین کمانی که جلا بخشد آسمان را

نه نسیمی که ناز کند گلبرگ های سرخ لاله ی وحشی را

و نه درختی که قد برافرازد بر سر ستیغ کوه

شاید این آخرین سایه ای باشد که در روشنایی های ذهنش نقش می بندد.

+ نوشته شده توسط كاوه
Tue 5 Aug 2008
همیشه در خانه اش تنها بود.

صدای گلوله فضا را پر کرده بود و دیوار خانه اش به رنگ خون آغشته بود.

همیشه در ساعت هشت شب٬ پیپ را دود می کرد و آب پرتغال می نوشید.

کفش های واکس زده اش همیشه دم در بود.

اما او بیرون نمی رفت٬به حمام نمی رفت٬خانه اش را تمیز نمی کرد٬به دیدار کسی نمی رفت٬کسی هم به دیدار او نمی آمد٬صدای گلوله هم که قطع می شد٬صدای حیوانات از لای برگهای نارنجی و شاخه های لخت درختان به گوشش می رسید.

بطری ویسکی اش٬خشک و نوچ شده بود.

اینبار نبضش تند تر از همیشه می زد٬آهن های زنگ زده ی خانه اش ایستاده به او خیره بودند٬پنجره ها نظاره گر احوال بیرون بودند٬دیوار پوسیده شده ی خانه اش می لرزید٬قصر زیبایش به گورستان تبدیل شده بود.

تیغی براق را بدست گرفت٬برق تیغ روی چشمش به رقص پرداخته بود.

گذشت زمان از پیپ ارتفاع دود٬از آب پرتغال حجم یخ و از او جانش را قرض کرد.

او کار را تمام کرد٬برای همیشه.

+ نوشته شده توسط كاوه
Sun 20 Jul 2008
خبر کنید
باد را خبر کنید تا در لا به لای موهای زیبای معشوقم به رقص پردازد.

باد را خبر کنید تا در رویاهای ذهن معشوقم خاطری از من افکند.

باد را خبر کنید که قلم معشوقم را از میز به زمین اندازد تا برگ مچاله شده نشانی مرا در زمین ببیند.

باد را خبر کنید تا خاک برارد و بر چشم رقیبم کوبد.

باد را خبر کنید تا در هوای گرم لذت خنکی را به او بخشد.

پروانه را خبر کنید تا با انعکاس بال های رنگی اش٬ زیبایی بر چشم زیباتر معشوقم فراهم سازد.

پرنده را خبر کنید تا گلچینی از بهترین نت هایش را برای معشوقم بنوازد.

من را خبر کنید تا در حسرت نداشتن او بپیچم تا دیگر خشک شوم.

+ نوشته شده توسط كاوه
Thu 17 Jul 2008
ای تنهایی با اسب سیاهت در این شب سیاه بر دل تیره من بتاز که تویی تنها رفیق شبهای سیاهم تو عاشق منی ای تنها معشوقم تو با شمشیرت در دل من تیرگی افزا تا من دست بر شانه بر زمین افتم و شب به روز نشیند

+ نوشته شده توسط كاوه