
می ستیزد ٬ می شتابد ٬ بر دل خاک
نه رنگین کمانی که جلا بخشد آسمان را
نه نسیمی که ناز کند گلبرگ های سرخ لاله ی وحشی را
و نه درختی که قد برافرازد بر سر ستیغ کوه
شاید این آخرین سایه ای باشد که در روشنایی های ذهنش نقش می بندد.
صدای گلوله فضا را پر کرده بود و دیوار خانه اش به رنگ خون آغشته بود.
همیشه در ساعت هشت شب٬ پیپ را دود می کرد و آب پرتغال می نوشید.
کفش های واکس زده اش همیشه دم در بود.
اما او بیرون نمی رفت٬به حمام نمی رفت٬خانه اش را تمیز نمی کرد٬به دیدار کسی نمی رفت٬کسی هم به دیدار او نمی آمد٬صدای گلوله هم که قطع می شد٬صدای حیوانات از لای برگهای نارنجی و شاخه های لخت درختان به گوشش می رسید.
بطری ویسکی اش٬خشک و نوچ شده بود.
اینبار نبضش تند تر از همیشه می زد٬آهن های زنگ زده ی خانه اش ایستاده به او خیره بودند٬پنجره ها نظاره گر احوال بیرون بودند٬دیوار پوسیده شده ی خانه اش می لرزید٬قصر زیبایش به گورستان تبدیل شده بود.
تیغی براق را بدست گرفت٬برق تیغ روی چشمش به رقص پرداخته بود.
گذشت زمان از پیپ ارتفاع دود٬از آب پرتغال حجم یخ و از او جانش را قرض کرد.
او کار را تمام کرد٬برای همیشه.
باد را خبر کنید تا در رویاهای ذهن معشوقم خاطری از من افکند.
باد را خبر کنید که قلم معشوقم را از میز به زمین اندازد تا برگ مچاله شده نشانی مرا در زمین ببیند.
باد را خبر کنید تا خاک برارد و بر چشم رقیبم کوبد.
باد را خبر کنید تا در هوای گرم لذت خنکی را به او بخشد.
پروانه را خبر کنید تا با انعکاس بال های رنگی اش٬ زیبایی بر چشم زیباتر معشوقم فراهم سازد.
پرنده را خبر کنید تا گلچینی از بهترین نت هایش را برای معشوقم بنوازد.
من را خبر کنید تا در حسرت نداشتن او بپیچم تا دیگر خشک شوم.